طنز نوشته های ابراهیم نبوی
  
 این وبلاگ را آقای نبوی نمی نویسد . البته با ایشان هم بی ازتباط نیستیم
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی

پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385

دوستان گرامی این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شده است .

                                       http://www.tanznabavi.blogfa.com


 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
بخشی از کتاب آخرین بهار

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۸ خرداد ۱۳۸۵

جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنا براین به بیماری های ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر می کنم. این بیماری ها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری می کنم. لابد می خواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره می کنم.

- بسیاری از ایرانی ها می دانند که دو ضربدر دو می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش می کنند تا شاید به نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانی ها دچار آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
- ایرانی ها تمایل عجیبی به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور هم در ایران احساس می کند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت می شوند.
- ایرانی ها هرگز از چیزی طرفداری نمی کنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی مخالفت نمی کنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمان علاقه زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان می کنند و بعد او را تنها می گذارند.
- ایرانیان کمی حسودند، به همین دلیل معمولا نمی توانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این دلیل که ایرانی ها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی نمی توانند با هم همکاری کنند.
- ایرانی ها در صد سال اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام می شود، وقتی عقل مان کاری را شروع می کند، قلب مان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت تعقیب هستیم.
- به اندازه کافی علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان خوب نمی شود.
این یک داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش را بخورد.

چند حالت میان بیمار و دارو

در سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد بوجود می آید:
اول: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم: کسی که دارو می دهد تلاش می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز تلخ می گوئیم و کار من همین است.

بیست سال بتدریج، هشت سال مداوم

مطمئنم بدتان نمی آید با من آشنا شوید و بدانید که نویسنده این کلمات کیست. نام من سیدابراهیم نبوی است. من از بیست سال قبل نویسندگی را در ایران آغاز کردم، مدتی در مجلات هفتگی می نوشتم. از همان بیست سال قبل نوشته های طنز من در ایران چاپ می شد. از هشت سال پیش من نوشتن مقالات طنز کوتاه را در روزنامه های اصلاح طلب ایرانی آغاز کردم. و در این مدت موفق شدم در بیش از بیست روزنامه و هفته نامه هر روز مقاله بنویسم و موفق شدم اکثر این روزنامه ها را با نوشته هایم تعطیل کنم. البته من این کار را به تنهائی انجام نمی دادم، بلکه یک قاضی دادگاه به نام سعید مرتضوی هم با من همکاری می کرد. من می نوشتم و او که نمی فهمید من چه می نویسم فکر می کرد من قصد نابودی حکومت را دارم، بنابراین روزنامه را توقیف می کرد. البته من می دانم برایتان عجیب است که چطور ممکن است صد روزنامه در شش سال در کشوری تعطیل شود؟ در ایران این موضوع خیلی عجیب نیست، عجیب تر این است که اگر یک روزنامه بیش از یک سال منتشر شود مردم می گویند که آن روزنامه وابسته به حکومت و سازمان های اطلاعاتی است.

من در طول هشت سال بیش از دوهزار مقاله در روزنامه ها نوشتم، برای مدت سه ماه من در سه روزنامه همزمان طنز می نوشتم، این سه روزنامه روی هم حدود پانصدهزار خواننده روزانه داشت. خیلی از خوانندگان می گفتند که روزنامه را بخاطر ستون طنز آن می خرند.( در اینجا توضیح می دهم که معمولا ایرانی ها وقتی به هم می رسند دائما از همدیگر تعریف می کنند و وقتی از هم دور می شوند پشت سر هم حرف می زنند). من در همین هشت سال موفق شدم 46 کتاب در ایران چاپ کنم و این کتاب ها معمولا یا بسیار پرفروش بود، یا پرفروش. در این مدت من دوبار زندان رفتم و به مدت سه سال دائما هر وقت که قاضی مرتضوی بیکار بود چون به من علاقه پیدا کرده بود من را احضار می کرد و مرا بازجوئی می کرد. درست در همان سالهایی که دوبار زندان رفتم به مدت سه سال پی درپی جایزه بهترین طنزنویس مطبوعات ایران را دریافت کردم. در همین دوره برنده جایزه هلمن همت در سال 1999 برای دفاع از آزادی بیان شدم.

من از چهار سال قبل که اینترنت در جهان و ایران توسعه یافت یک سایت اینترنتی راه انداختم که در همان روز اول 4000 بیننده داشت و دو هفته بعد تعداد بیننده های روزانه اش به 15000 نفر رسید. این وب سایت اینترنتی من را از دست سردبیرانی که مرا سانسور می کردند راحت کرد، حالا مجبور بودم خودم خودم را سانسور کنم. تازه فهمیدم که چرا سردبیران من می گفتند: تو موجود غیرقابل تحملی هستی!

از دوسال و نیم قبل فشارهای قضائی بر من افزایش پیدا کرد. تا حدی که من ترجیح دادم از ایران بیرون بیایم تا برای سومین بار به زندان نروم. من ابتدا به فرانسه رفتم و بعد در بلژیک مستقر شدم، کشوری که سه دولت دارد و هر کدام از دولت هایش بیش از صد وزارتخانه دارند، تقریبا همه بلژیکی ها یا وزیر هستند یا معاون وزیر. در بلژیک از طریق اینترنت به کار خودم ادامه دادم. تقریبا هر هفته سه مقاله طنز در اینترنت منتشر می کردم که روزانه بین هشت تا 12هزار نفر آنرا می خواندند. در این دو سال که در خارج از ایران بودم، چهار کتاب من در ایران چاپ شد و یک کتابم نیز در فرانسه به زبان فرانسوی به چاپ رسید. اسم این کتاب سالن شش بود که در آن یادداشت های زندان خودم را نوشته بودم. در این دوسال همچنین من با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی فارسی زبان( به نام صدای آمریکا)، با رادیو دویچه وله و با رادیو بی بی سی کار کردم و موفق شدم که تقریبا هر روز برای مردم ایران طنز بنویسم.

دوست دارم برایتان بگویم که نوشتن برای مردمی که شما قصد انتقاد از آنها را دارید چقدر کار سختی است. من در اینجا برایتان تعریف می کنم و می گویم که از کدام راهها برای نوشتن استفاده کردم تا مردم نوشته های مرا بخوانند. روش هایی که من استفاده کردم در حقیقت راهی بود تا بتوان برای مردم معمولی و عادی کشور که خیلی از آنها علاقه ای به سیاست نداشتند نشان بدهم که در چه وضع احمقانه و دشواری زندگی می کنند. راهی برای بازنگه داشتن چشم های آنها. این کار بخصوص در مورد آدمهایی که زیاد قرص خواب آور می خورند یا به زیاد خوابیدن و خواب های خوب دیدن عادت کرده اند کار سختی است.

قبل از خاتمی، بعد از خاتمی

تا قبل از روی کار آمدن خاتمی در ایران چهار یا پنج روزنامه وجود داشت که تیترهای این روزنامه ها شبیه هم بود و همه شان چیزهایی شبیه هم می نوشتند و سه شبکه تلویزیونی دولتی وجود داشت که مردم چون خیلی به آنها علاقه داشتند با زحمت زیاد و بطور پنهانی ماهواره های خارجی را نگاه می کردند. و همین موضوع باعث شده بود که مردم به شکل عجیبی بتوانند زبان های خارجی را یاد بگیرند، ضمن اینکه مردم به کفش علاقه خاصی پیدا کردند، چون همیشه مجبور بودند زیرنویس انگلیسی فیلم های فرانسوی و آلمانی را بخوانند و معمولا این زیرنویس ها روی پاهای هنرپیشه ها نوشته می شد، بنابراین خیلی از ایرانیان بازیگران سینما را از روی کفش های شان می شناسند.

در این وضعیت که مردم سالها از چیزی به نام انتقاد فاصله گرفته بودند ما باید به مردم می گفتیم که در چه وضعی هستند. من راه طنز را انتخاب کردم. شوخی با سیاستمداران، شوخی با حکومت و شوخی با مردم. اما باید این نکته را هم در نظر می گرفتم که بیش از حد طاقت مردم و حکومت نمی شد با آنها شوخی می کردم، چون وقتی کسی زیاد با سیاستمداران شوخی کند یک باره جسدش وسط یک بیایان در حومه شهر پیدا می شود و من علاقه نداشتم که تبدیل به جسد شوم.

از سوی دیگر مفاهیمی مثل آزادی، دموکراسی، گفتگو، جامعه مدنی، آزادی فردی، جامعه چند صدائی و مفاهیمی از این دست چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن حرف زد. گفتن این حرف ها بصورت جدی حال مردم را به هم می زد، بخصوص وقتی که به مقالات جدی روشنفکرانه یا فلسفی تبدیل می شد، به همین دلیل باید همه چیز را ساده می کردیم و برای مردم عادی و نسل جوان که دوست دارند همه چیز را بصورتی سرگرم کننده بخوانند ارائه دهیم. من برای طنز نوشتن از روش های مختلف استفاده کردم، هر روز یک روش جدید، نمی خواستم مردم خسته شوند. بخصوص اینکه مطمئن بودم که یک راه تازه برای حرف زدن گاهی از یک حرف تازه برای گفتن جالب تر است. برای شما بخشی از روش هایی را که استفاده کردم و استفاده می کنم بیان می کنم:

میز و صندلی و تابلو

من از داستان کوتاه استفاده می کنم. در خیلی از موارد وقایع طنز را به صورت داستان کوتاه طنز می نویسم. گاهی از داستان های کودکان که در ادبیات قدیمی و فولکلوریک ایران بسیار معروف است استفاده می کنم. گاهی نیز از فابل هایی که در مورد حیوانات است استفاده می کنم. شخصیت های سیاسی تبدیل به حیوانات می شوند و در مزرعه حیوانات سیاسی همه اتفاقات رخ می دهد.
همچنین من از داستانهایی در مورد اشیاء استفاده کرده ام، داستانهایی درباره پرده، تیغ، چنگال، خودکار، تابلو، میز و صندلی. گاهی داستانها را به صورت نمایشنامه های بسیار کوتاه تک پرده ای می نویسم، در این حالت می توان از متد دیالوگ نویسی استفاده کرد، این روش برای نشان دادن منطق های سیاستمداران بسیار مفید است.

تلفن هایی که کنترل می شود

در ایران دولت و بخش امنیتی حکومت تلفن مخالفان را کنترل می کند، من در یکی از داستانهایم گزارش یکی از تلفن های کنترل شده را چاپ کردم. خواننده در این داستان در می یابد که ماموران اطلاعاتی مشغول کنترل چه چیزهای بیهوده ای هستند. یکی از روش هایی که من در طنزهای روزانه ام استفاده می کنم استفاده از مصاحبه های خیالی است. در حقیقت مصاحبه شوندگان کمابیش همان شخصیت هایی هستند که به عنوان سیاستمدار وجود دارند، اما شما می ترسید مستقیما در مورد آنها حرف بزنید. من از روش هایی مانند گزارش هم استفاده کرده ام، گزارش های مسخره ای که در مجلات زرد و روزنامه های جنجالی چاپ می شود. بخصوص گزارشاتی که روزنامه های نزدیک به وزارت اطلاعات( مانند روزنامه کیهان) از آنها برای افشای مخالفان حکومت استفاده می کرد. وقتی که چنین گزارشاتی را مسخره می کنی آنها دیگر نمی توانند چنین گزارشاتی را بنویسند.

من بارها اعتراف کردم

یکی از روش هایی که از آن استفاده می کنم پارودی یا مشابه نویسی خاطره نویسی های سیاستمداران است. اصولا از پارودی در هر جایی که یک تگ گوئی یکنواخت وجود دارد می توان استفاده کرد، من بارها از شیوه اعترافات اجباری تلویزیونی برای طنز گفتن استفاده کردم. بارها خودم را جای کسانی که دستگیر می شدند و زیر فشار به کارهایی که نکرده بودند اعتراف می کردند قرار دادم و این اعتراف ها را در روزنامه و کتاب نوشتم و حتی در یک برنامه تلویزیونی بازی کردم. کتاب اعتراف که در آن نویسنده ای به نام سیدابراهیم نبوی در اثر فشارهایی که در زندان به او وارد شده بود اعتراف می کرد که عامل اصلی قتلهای روشنفکران بوده است، در ایران بارها چاپ شد و با استقبال خوانندگان ایرانی مواجه شد.

حسنی، یک من دیگر

در جای دیگری من پارودی سخنرانی های سیاستمداران را به عنوان طنز نوشتم و جای آنها سخنرانی کردم. شاید جالب باشد که بدانید من به جای یک روحانی که نماینده رهبر ایران در شهر شمالی ارومیه است و حرف های احمقانه ای می زند بارها حرف زده ام. مردم چیزهایی را از او نقل می کنند که او هرگز نگفته است، بلکه من گفته ام. پنج سال قبل حسنی حرف های احمقانه ای می زد و یکی از روزنامه های اصلاح طلب به نام صبح امروز توانست با نقل نوشته های او تیراژ خودش را بسیار بالا ببرد. بتدریج من سخنرانی هایی شبیه به او را منتشر می کردم، در ابتدا این سخنرانی ها فقط روی کاغذ بود، اما بعدا به فایل صدای اینترنتی تبدیل شد. برای مدت یک سال هیچ کس نمی دانست این صدا واقعی است یا نه، تا جایی که رادیو اسرائیل صدای من را به جای او پخش می کرد، بعدا من توضیح دادم که این صدای من است، اما مردم دوست نداشتند باور کنند که این ها طنز است. این بازی چند سال است که همچنان ادامه دارد. گاهی که شنوندگان این صداها مرا می بینند از من می پرسند: آیا حسنی به تازگی چیزی نگفته است؟

[بخشی از کتاب آخرین بهار آزادی – چاپ رم]


 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
دودورودود دود، دام دام

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۶ خرداد ۱۳۸۵

یا..... از کجا می فهمید که کدام بازیکن ازکدام تیم است؟

فرض کنید شما تماشاگر تلویزیونی یکی از بازیهای جام جهانی هستید....
و فرض کنید تیم، پیراهن ملی اش را نپوشیده و یا شما پیراهن ملی تیم ها را نمی شناسید....
و فرض کنید روی صفحه تلویزیون ننوشته است که کدام تیم با کدام تیم بازی می کند....
و فرض کنید صدای تلویزیون خراب است یا بازی به زبان چین باستان گزارش می شود...
با این فرضیات شما با دیدن چند دقیقه از بازی چگونه می توانید تشخیص دهید که تیمی که بازی می کند، متعلق به کدام کشور است؟

اسم اعضای تیم چیست؟**
به اسم بازیکن که روی پیراهنش نوشته توجه می کنیم، اگر اسم عربی یا آفریقایی داشت می فهمیم تیم فرانسه مشغول بازی است.

رنگ موی بازیکنان چه رنگی است؟
به رنگ موهای بازیکنان نگاه می کنیم، اگر بیش از نیمی از بازیکنان رنگ موی شان قرمز یا زرد یا نارنجی یا سبز بود، می فهمیم کره جنوبی مشغول بازی است.

از طریق قیافه شناسی
به قیافه ها توجه می کنیم، اگر نوع قیافه بازیکنان شبیه روستائیان اطراف اردبیل یا آنکارا بود، می فهمیم تیم سوئیس مشغول بازی است.

دور می زنند، می چرخند، می خندند
به بازیکنان توجه می کنیم، اگر بازیکن جلوی دروازه خالی قرار داشت، اما توپ را توی گل نزد، بلکه برگشت و دفاع را دریبل زد و توپ را به گوشه زمین کشاند و کرنر گرفت، می فهمیم که تیم برزیل مشغول بازی است. برای اطمینان چند لحظه صبر کنید، اگر بازیکن تیم لگد محکمی خورد و به جای عصبانی شدن خندید، مطمئن شوید که تیم برزیل است، حتی اگر لباس تیم ایتالیا را پوشیده باشد.

مشغول چه ورزشی هستند؟
اگر به نظرتان آمد این تیم اولین بار است که دارد فوتبال بازی می کند و بازیکنانش کارهایی را می کنند که معمولا در واترپولو یا بسکتبال یا راگبی یا گلف دیده می شود، می فهمیم که تیم آمریکا در حال بازی است.

توپ، تانک، مسلسل، قطعا اثر دارد**
اگر همزمان با بازی صدای انفجار و توپ و تانک آمد و از وسط تماشاگران شعله آتش بلند شد و یک آمبولانس از کنار زمین رد شد و بازی همچنان ادامه داشت، می فهمیم که تماشاگران انگلیسی مشغول ابراز احساسات برای تیم ملی شان هستند، بنابراین تیم ملی انگلستان مشغول بازی است.

این گروه خشن**
اگر هر دو دقیقه یک بار بازیکنان دور داور جمع شدند و دسته جمعی مشغول اعتراض به داور و کتک زدن او شدند، می فهمیم تیم ترکیه مشغول بازی است.( این موضوع مربوط به جام های قبلی و بعدی است.)

تف و فحش و احساسات
اگر دیدیم که اعضای تیم هر چند دقیقه یک بار تف می اندازند، یکی از انگشت های شان را نشان تماشاگران و اعضای تیم مقابل می دهند، حالتی شبیه دادن فحش خواهر و مادر دارند، در هنگام اشتباه کردن موهای خودشان را می کشند و اگر گل نزنند گریه می کنند و بعد از هشتاد دقیقه اشتباه کردن شانس می آورند و بازی را می برند، می فهمیم که تیم ایتالیا مشغول بازی است.

ضربه به لنگ و پاچه**
اگر دیدیم که مربی شان برزیلی است و تکنیک شان مثل برزیلی هاست، مثل آنها دریبل می زنند و مثل آنها به توپ ضربه می زنند و مثل آنها جاگیری می کنند و مثل آنها می دوند، اما ضربه های شان به جای توپ به ساق پای بازیکنان می خورد، می فهمیم که با تیم بحرین یا عربستان یا کویت طرف هستیم.

برزیل مخفی ها**
اگر دیدیم که مثل برزیلی ها بازی می کنند و مثل برزیلی ها پیروز می شوند، اما هیچ کدام از اعضای تیم شان شناخته شده نیستند، می فهمیم تیم اسپانیا مشغول بازی است.

اگر گورباچف نبود**
اگر با دیدن بازی و رفتار و اسامی بازیکنان احساس کردیم که یاد تیم روسیه می افتیم، مطمئن باشید که مشغول تماشای بازی تیم اوکراین هستید.

مردان آهنین و مرمرین
اگر دیدیم که یک تیم با قدرت بدنی بالا، کار تیمی قوی، دونده، جنگجو، فداکار، زحمتکش، با قیافه های خشن و قد بلند، نود دقیقه محکم بازی می کنند، اما مسابقه را می بازند، مطمئن باشید که مشغول تماشای بازی لهستان هستید.

چند رساله ورزشی
اگر اسم بازیکنان ما را به یاد تاریخ فلسفه و قیافه بازیکنان ما را به یاد میکل آنژ انداخت، و اعضای تیم ده دقیقه مثل آلمان با قدرت بازی می کردند، اما ده دقیقه بعد مثل تیم مالدیو دست و پای شان توی هم می پیچد، مطمئن باشید با تیم یونان طرف هستید.

شورش با دلیل برای هیچ
اگر تیمی را دیدید که هم قدرت خوبی داشت، هم سرعت خوبی داشت و هم تکنیک بالایی داشت، فقط گل نمی زد، مطمئن باشید با تیم کروواسی طرف هستید.

شناخت تیم از طریق دستکش
اگر در تمام مدت بازی فقط دروازه بان تیم را مشغول دفاع از دروازه دیدید، مشغول دیدن تیم ترینیداد و توباگو هستید.

بابا اینا دیگه کی ان؟
اگر با دیدن قیافه هر یازده بازیکن احساس گل خوردن به شما دست داد، مطمئن باشید که دارید بازی تیم پرتقال را تماشا می کنید.

دودورو دود، دام دام
اگر دیدید که بازیکن تیم به جای اینکه روی نیمکت ذخیره نشسته باشد و استراحت کند، وسط دروازه نشسته است و بازیکن دیگر به جای اینکه جلوی دروازه حریف بدود، مثل دروازه بان تیم مشغول تماشای بازی دیگران است، می فهمیم که با تیم ملی ایران طرف هستیم.



 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
چه کنیم که در مقابل پرتغال پیروز شویم؟

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۴ خرداد ۱۳۸۵

همان طور که شکست شش بر صفر ایران در مقابل آنگولا اصلا بعید نیست، پیروزی چهار بر صفر ایران در مقابل همان آنگولا هم بعید نیست. به نظر من راه هایی وجود دارد که تیم ملی ایران اگر به این راه ها برسد، احتمال دارد که ما در مسابقه روز شنبه در مقابل پرتغال پیروز شویم.

اول: فرض کنیم رئیس جمهور نداریم و حرف زدن از احمدی نژاد را در محل اردوی تیم ملی به مدت یک هفته ممنوع کنیم. ضمنا کاری کنیم که علی آبادی، نماینده پیامبر جدید در تیم ملی به مدت سه روز با اعضای تیم ملاقات نکند، تا هم جلوی مصدومیت های احتمالی بعدی و یا هر بیماری واگیرداری گرفته شود و هم اینکه اعضای تیم به مدت چند روز در معرض تشعشعات آینه دق نباشند.

دوم: از مسوولان کشور درخواست کنیم که در صورت پیروزی ایران در مسابقات بعدی قول بدهند که هیچ حرفی نزنند و هیچ پیام تبریکی ندهند تا بعضی مردم بداندیش و بی ادب کشور هم دعا نکنند که الهی تیم ایران ببازد که این آقایان روی شان کم شود.

سوم: هرگونه تماس با برانکو و حمایت از وی را قطع کنیم و اجازه بدهیم همین کاری را که تا به حال کرده ادامه دهد. فرض کنیم برانکو مرده است و اصلا تیم ملی مربی ندارد.

چهارم: به مدت سه روز اجازه هرگونه سخنرانی و اعلام نظر از احمدی نژاد در مورد مسائل جهانی گرفته شود.

پنجم: در روز مسابقه میرزاپور را با یک گروه از توریست ها بفرستیم پاریس که موزه لوور را ببیند و با دیدگاههای دان براون در رمز داوینچی آشنا شود تا علاوه بر افزایش دانش هنری، احتمالا جلوی ضررهای بعدی گرفته شود. گذاشتن دروازه بان ذخیره حداقل این فایده را دارد که تیم پرتغال به جای اینکه مطمئن باشد که براحتی به ایران گل می زند، احتمال بدهد که به ایران گل می زند.

ششم: از علی کریمی و فریدون زندی و مهدی مهدوی کیا و هاشمیان بخواهیم فرض کنند که علاوه بر اینکه در کشور آلمان بازی می کنند، در تیم های آلمانی هم بازی می کنند، در این صورت آنها دست از بازی غیرتی برداشته و به بازی عقلانی می پردازند.

هفتم: به هافبک ها و فورواردها توضیح داده شود که دروازه حریف آن دایره وسط زمین نیست، بلکه آن چهارچوبی است که آن ته قرار دارد و تور روی آن انداخته شده است و یک نفر هم جلوی آن ایستاده است. برای اعضای تیم هم بگوئیم که اصولا کسی که توپ را بگیرد برنده بازی نیست، بلکه هر کسی که توپ را وارد دروازه کند، پیروز می شود.

هشتم: به کلیه اعضای تیم، تماشاگران و مفسران ورزشی توضیح داده شود که هدف ما از بازی پیروزی است، نه کم کردن روی حریف و مشت زدن به دهان جهانیان و دادن درس تاریخ برای کسانی که با تاریخ 3000 ساله ایران آشنا نیستند.

نهم: به اعضای تیم قول داده شود که در صورت پیروزی هیچ هدیه و جایزه ای از دست هیچ مسوولی نمی گیرند و بعد از رسیدن به مراحل بعدی هم از هرنوع اذیت و آزار مفسران تلویزیونی و مسوولان مملکتی و هر نوع حضور در کنار مسوولان محترم در امان خواهند بود. برای اطمینان می توانیم به آنها تعهد بدهیم که اگر قهرمان جام جهانی شوند، حق دارند که وقتی به ایران برگشتند هیچ مقام مملکتی را هرگز نبینند.

دهم: اگر علی دائی می تواند سی دقیقه بازی کند و شصت دقیقه می خواهد قدم بزند، او را برای سی دقیقه بازی به زمین بیاوریم و شصت دقیقه دیگر یک نفر به جای او بازی کند و او روی چمن مجاور نیمکت ذخیره قدم بزند.

یازدهم: به ابراهیم نبوی و کلیه نویسندگان اعلام کنیم که وقتی یک قهرمان بزرگ تیم ملی اشتباه می کند و یا در کنار صد بازی خوبی که کرده یک بازی بد می کند، جوری در مورد او حرف نزنند که بوی حق ناشناسی از آن به مشام برسد.

دوازدهم: به مدت یک هفته فرض کنیم که تیم ملی ایران، تیم ملی ایران است و نه تیم دولتی ایران. در این صورت نه دولت به تیم ملی فشار می آورد و نه ملت. در این صورت است که ممکن است اتفاق خوبی بیفتد.

زیرنویس: من به خودم دستور دادم که از فردا استفاده از هرگونه سیخ و میخ در برخورد با تیم ملی که شدیدا تحت فشار است متوقف کنم و در مورد جام جهانی فوتبال و همه تیم ها چیز بنویسم.


 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
افتخار و پیروزی

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۳ خرداد ۱۳۸۵

اگرچه قرار نیست همیشه از هرچیزی نتیجه سیاسی بگیریم، این کار را می کنیم، چون انجام دادن این کار در ایران بسیار ساده و راحت است. به همین دلیل در حاشیه مسابقه فوتبال ایران و مکزیک که تیم ایران در آن با نتیجه سه بر یک شکست خورد، نتایج زیر به دست می آید:

یک: ما ایرانیان احتیاج به افتخار داریم، معمولا برای افتخار کردن یا باید دانشمندان بزرگی داشته باشیم، یا باید سیاستمداران مهمی داشته باشیم، یا جایزه نوبل بگیریم، یا تاریخی پر از افتخار داشته باشیم، یا سینمای ما در جهان افتخار کسب کند، یا جزو زیباترین موجودات باشیم، یا جزء قوی ترین ملت ها باشیم، یا جزو ثروتمندترین ملت ها باشیم و بالاخره یکی از اینها باشد تا افتخار کنیم. دانشمندان جدید ما که از دست حکومت فرار می کنند و به افتخارات کشورهای دیگر تبدیل می شوند، سیاستمداران مان اگر قابل افتخار باشند یا زندانی می شوند یا کشته می شوند یا بدنام می شوند یا تبعید می شوند و یا فلج می شوند، برنده جایزه نوبل مان هم فعلا فقط حق حرف زدن درباره جرج بوش را دارد و خودش متهم است. تاریخ پر افتخارمان هم هفته ای یک بار به عنوان تاریخ ظلم و سگ پرستی و گاوپرستی و آتش پرستی و چیزهای دیگر به زباله دانی تاریخ پرتاب می شود، سینمای ما هم که قبلا در دنیا افتخار کسب می کرد فعلا ممنوع الافتخار شده و کارگردانان ما برای کسب افتخار هفته ای شش بار باید بدبختی بکشند و حقارت تحمل کنند یا به فرانسه و تاجیکستان و افغانستان و عراق بروند، زیباترین مردم مان هم که ممنوع التصویر هستند و ملکه زیبایی کشورهای دیگر می شوند، قوی ترین آدمهای کشورمان هم که برای باقی ماندن در صحنه ورزش، تبدیل به قاب تابلوی تصویر مقامات مملکت می شوند، ثروتمندترین های کشورمان هم که از 3000 سال قبل تا حالا معلوم است که دزدند، اگرهم دزد نباشند منفور هستند. در نتیجه می ماند یک تیم فوتبال و یک ملت نیازمند به افتخار. طبیعی است که وقتی سی نفر موقع عملیات پشت در جمع می شوند و از یک سال قبل منتظرند که داماد عزیز افتخار کسب کند، و کلی توپ و ترقه در می کنند، داماد لر عزیز دست پاچه می شود و به جای اینکه گل بزند، گل می خورد. این از افتخار.

دو: یکی از مشکلات مملکت ما و طبیعتا فوتبال ایرانی این است که کسی که گل باید بزند گل نمی زند و کسی که قرار است دفاع کند گل می زند.

از نظر ورزشی سیاسی علی دائی مثل هاشمی رفسنجانی است، وزنه مهمی است و از وقتی تاریخ به یاد دارد، هست، فقط از سرش استفاده می کند، اما از جایش تکان نمی خورد. علی دایی از سرش خوب استفاده می کند، اما برای اینکه سرش در جای مناسب باشد، باید از پایش استفاده کند تا سرش را توسط پایش حمل کند، اما چون از پایش استفاده نمی کند، باید به جای اینکه سرش به توپ بخورد، توپ سرش را پیدا کند و تصادفا اتفاقی بیفتد.

علی کریمی مثل خاتمی است، باعث افتخار ماست، کارهای بزرگی می کند، اما جلو می رود، دور می زند و درست موقعی که باید بهترین کار را بکند، خسته می شود.

مهدوی کیا از نظر سیاسی مثل محسن سازگاراست، استارت هایش عالی است، اما وقتی ماشین اش ایراد پیدا می کند این استارت ها فقط باعث خالی شدن باطری اش می شود. او به سرعت حرکت می کند، از بقیه تیم جدا می شود و چشم به هم بزنی رفته است خارج.

خداداد عزیزی هم مثل گنجی است، شش سال پیش دوسال در اوج درخشش بود، حالا بکلی حذف شده است.

میرزاپور هم مثل کروبی است، یک دفعه می بینی پرواز می کند و سخت ترین شوت ها را می گیرد، بعد یک دفعه به قول خودش می رود نیم ساعت بخوابد، مسابقه را می بازد.
نکته مهم: نقش نحوست در بازی بسیار مهم است، دروازه بانی که رئیس جمهور کشور به او گل بزند، طبیعی است که هر کسی از راه برسد به او گل می زند.
یک پیشنهاد سازنده در مورد میرزاپور: پیشنهاد می کنم در بسته پیشنهادی هسته ای ایران برای اروپا میرزاپور را هم بگذاریم، بلکه با یک چیزی عوضش کنند.

سوم: یک مشکل اساسی فوتبال و سیاست ایران این است که ما وقتی یک اشتباه می کنیم، به جای اینکه اشتباهمان را اصلاح کنیم، آن را به شکل دیگری تکرار می کنیم. برانکو اعلام کرد: «فقط میرزاپور مقصر بود» به همین دلیل قرار است علی دائی که در مسابقه با مکزیک به دلیل کم تحرک بودن پایش خواب رفته و گفته می شود که نقرس گرفته است، در بازی پرتقال حذف شود و میرزاپوردر بازی بعدی هم حضور داشته باشد که امکان این را داشته باشد که به تقصیراتش ادامه دهد. علی دائی در پاسخ به این سووال که چرا با وجود اینکه پیر شده ای اما هنوز بازی می کنی؟ گفت: «من وقتی وارد زمین می شوم احساس جوانی می کنم.» خبرنگار سووال کرد: شما وقتی جوان بودید و احساس جوانی می کردید، چکار می کردید؟ علی دائی گفت: می رفتم پارک، روی چمن ها قدم می زدم.

چهارم: ما ایرانی ها عادت داریم که همیشه مشکل را در یک جای دیگر جستجو می کنیم. «هوشنگ نصیرزاده» گفت: «کفش های بازیکنان ما مناسب نبود و زمین بازی سه روز است که آفتاب می خورد.» وی همچنین اعلام کرد چون کره زمین در آلمان گرد است و ما عادت داریم در ایران روی زمین صاف بازی کنیم، به همین دلیل شکست خوردیم. وی پیشنهاد کرد برای بازی های بعدی کارخانه نایک و آدیداس کفش های مخصوص تیم ملی ایران را طراحی کرده و کره زمین تا هفته بعد مکعب بشود.

و چند موضوع مهم: چرا ما اگر قهرمان جام بشویم پدرمان در می آید؟

1) اگر قهرمان شویم باید شادی کنیم، اگر شادی نکنیم دق می کنیم، و اگر شادی کنیم دو حالت دارد، یا ماموران کتک می زنند و شادی مان را کوفت مان می کنند، یا هیچ چیز نمی گویند و می گذارند شادی مان را بکنیم. اگر هیچ چیز نگفتند و گذاشتند شادی مان را بکنیم، دو حالت دارد، یا می خواهیم در عرض سه ساعت تمام شادی های عقب مانده این 27 سال را بکنیم که در این حالت دولت مجبور است ارتش را به خیابان بیاورد، یا اینکه مثل پسرها و دخترهای خوب یک ساعت شادمانی می کنیم و بعد توسط نیروی انتظامی بازداشت شده و یک شب تا صبح شادمانی از دماغ مان در می آید.

2) اگر قهرمان شویم اول باید پیامی را که در آن به همه ملل جهان توهین می شود تحمل کنیم، بعد باید پیام احمدی نژاد را که در آن به تمام گذشته و آینده ایران اهانت می شود تحمل کنیم، بعد باید پیام رئیس مجلس را که در آن به کلیه جناح های سیاسی انقلابی و غیرانقلابی و غیره اهانت شده است تحمل کنیم. بعد باید پیام هاشمی رفسنجانی را که در آن مشت محکمی به دهان آمریکا زده شده است تحمل کنیم. معمولا میزان تحقیری که در این پیام ها می شویم از میزان افتخاری که در اثر پیروزی به دست می آوریم، بیشتر است.

3) اگر قهرمان شویم باید سرودمان ملی مان را پخش کنند، با توجه به اینکه سه چهار تا سرود ملی داریم از قبیل « ای ایران ای مرز پرگهر...»، « سر زد از افق مهر خاوران...»، «خمینی ای امام ، خمینی ای امام»، « شد جمهوری اسلامی به پا...»، « شاهنشه ما زنده بادا...»، « یار دبستانی من» و اخیرا «آی بری باخ بری باخ»، هر کدام از سرودها که پخش شود، بخشی از ملت حال شان بد می شود و بخشی دیگر حال شان خوب می شود. از طرفی اگر قهرمان شویم باید پرچم عزیز کشورمان را هوا کنیم، الحمدالله شصت تا پرچم ملی داریم، یکی فقط سه رنگ است، یکی پرچم الله دار است، یکی شیروخورشید دارد، یکی شیروخورشید با شمشیر دارد، یکی الله دار است و بغلش دالبر دارد، یکی پلیسه است، یکی زیکزاک دارد، یکی پیلی دارد... و هر کدام از این پرچم ها را که هوا کنیم عده ای حال می کنند و عده ای ناراحت می شوند.

4) اگر حذف شویم تکلیف مان معلوم است، یا دائی مقصر است یا میرزاپور یا برانکو یا مهدوی کیا یا کریمی یا سایر بازیکنان و مربیان، اما اگر پیروز شویم عامل این پیروزی اول مقامات هستند و دعاهایشان و رئیس فدراسیون و سربازان گمنام و خوشنام و بدنام اسلام و ملت شهیدپرور و نهایتا در صورت پیروزی تنها کسی که اثر ندارد، تیم ملی است. به همین دلیل اگر حذف شویم دردش کمتر است، اگرچه حالش بیشتر است.

در همین راستا پیشنهاداتی برای پیروزی تیم ملی ایران در مقابل پرتقال و آنگولا داریم که فردا اعلام می کنیم. ضمنا دو روز پیش رفتم به کنسرت راجرواترز در هلند، گزارش تصویری کنسرت راجرواترز را در روزآنلاین خواهید خواند.

لطفا نظرات تان را در مورد تیم ملی و فوتبال ایران و سایر موارد به دو آدرس زیر بفرستید:
ebrahim.nabavi@gmail.com
manebrahimnabavihastam@yahoo.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 67492


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها