یکی از خصوصیات زندگی ایرانی این است که همیشه تعدادی مشکل داریم که در هیچ حالتی حل نمی شود. مثلا شما تعدادی معتاد در ایران دارید که این ها هیچ وقت نمی توانند ترک کنند، نمی توانند به اعتیادشان هم ادامه دهند، دستگیر کردن آنها هم فایده ندارد، آزاد بودن شان هم فایده ندارد. یا مثلا تعدادی بدهکار داریم که این افراد بر اثر یک اتفاقی که ممکن است براحتی سر هر کسی بیاید، بدهی بالا آورده اند. این افراد تا هنگام پرداخت بدهی شان باید زندان بروند، چون بهره بدهی شان بیش از دستمزدشان است، هرگز با کار نمی توانند بدهی شان را بدهند، در زندان هم فقط هزینه برای دولت و در نتیجه ملت دارند، این افراد اکثریت زندانیان کشور را تشکیل می دهند. یک حکومت هم داریم که تشکیل شده است از چهار یا پنج گرایش سیاسی که هر کدام سرکار باشند بقیه را حذف می کنند، در نتیجه هر حکومتی به محض روی کارآمدن شروع می کند به رفتن. تعداد زیادی خانواده داریم که سالهاست زن و مرد و فرزندان شان در حال تنش هستند، نمی توانند جدا بشوند، چون بچه های شان بیچاره می شوند و نمی توانند به زندگی ادامه بدهند، چون خودشان بیچاره می شوند. تعداد زیادی آدم داریم که اینها عاشق ایران هستند، اما نمی توانند زندگی در این کشور را تحمل کنند. وقتی به خارج می روند، دل شان هوای وطن می کند و نمی توانند از وطن دور بمانند، و وقتی به وطن برمی گردند احساس خفگی می کنند و تحمل زندگی خفقان آور را ندارند. تعداد زیادی روشنفکر داریم که هرگز نمی توانند آنچه را که می خواهند بگویند، چون سانسور می شوند، نمی توانند هم نگویند، چون اگر حرف نزنند خفه می شوند، می روند به فرنگ تا آزادی داشته باشند، اما در فرنگ مخاطب ندارند، برمی گردند به سراغ مخاطب شان تا حرف بزنند، اما اجازه حرف زدن با مخاطب شان را ندارند. تعدادی آدم تندروی انقلابی داریم که معتقدند که اوضاع باید یکسره شود تا آنها به دموکراسی و جامعه آرمانی شان برسند، اما وقتی قرار است اوضاع یکسره شود، یا باید جنگ بشود و یا انقلابی خونین، اما این افراد تندرو نه جنگ را دوست دارند، نه انقلاب را تاب می آورند و نه می توانند اصلاحات را قبول کنند. تعدادی مذهبی تندرو داریم که می خواهند قوانین اسلامی را اجرا کنند، اما خودشان می دانند که اگر این کار را بکنند، مردم دست از دین برمی دارند، این افراد شرعا موظفند قوانین دینی را اجرا کنند، اما شرعا هم موظفند حکومت را حفظ کنند، بنا براین شرعا باید از چیزی که خلاف شرع است تا پای جان دفاع کنند و حتی به خاطر آن کشته شوند. در ایران قوانینی داریم مثل قانون سنگسار یا قانون ارتداد یا قوانین مربوط به حجاب یا قوانین مربوط به حقوق زنان یا مسائل مربوط به روابط همجنسگرایان، این قوانین را هرگز نمی توان تغییر داد، چون قوانین شرعی است و نمی توان آنها را اجرا کرد، چون با حفظ حکومت تعارض دارد. از طرفی زندگی امروز ایرانی در خانه با قوانین شرعی و جزایی تعارض اساسی دارد، اگر خانه هر ایرانی را بگردند به اندازه سی سال زندان از وی مدرک جرم به دست می آورند و از طرف دیگر همین مردم خلافکار و خطاکار کسانی هستند که دارند در همین وضعیتی که تصور آن غیرممکن است زندگی می کنند. حتما فکر می کنید منظور من از این مزخرفاتی که همه تان می دانید چیست؟ راستش را بخواهید منظور خاصی نداشتم. داشتم در مورد کتاب« رویای چوپان پیر» اثر خورخه مدیگوسانتو که با ترجمه داریوش ماندگار توسط نشرنو امسال به چاپ هفدم رسیده است، فکر می کردم که این چیزها به ذهنم رسید. البته این کتاب چیز مهمی نیست و من اصلا نمی فهمم چرا باید این کتاب این همه خواننده داشته باشد. ولی خوب، این طوری است. فعلا که در سانتیاگو همه از این کتاب حرف می زنند. ایزابل آلنده در مورد این کتاب گفته است: « انگار که صدسال تنهایی یک بار دیگر تکرار شده است، خورخه مدیگو سانتو بی نظیر است.» در نوشته بالا یک نکته انحرافی وجود دارد که فردا در مورد آن توضیح می دهم.
زندگی یک کاریکاتوریست فرض کنید که شما یک کاریکاتوریست هستید که توسط دولت دستگیر شده و زندانی می شوید. در این حالت شما می توانید سر حرف تان بمانید و بعد از چند ماه زندانی کشیدن آزاد شوید. یا اعلام کنید که غلط کرده اید و بعد از عذرخواهی، چند ماه بعد آزاد شوید. یا اینکه کارتان را رها کنید و بعد از مدتی با وثیقه آزاد شوید. یا اینکه جلوی تلویزیون حاضر شوید و بگوئید [...] خوردم و بعد از چند ماه از زندان آزاد شوید. در هر حال برای یک توهین کرده و ناکرده راهی وجود دارد. اما یک حالت دیگر هم وجود دارد که شما در آن حالت هیچ کاری نمی توانید بکنید. اتفاقی که برای مانا نیستانی افتاده است. شما که تصمیم دارید با این اوضاع کاریکاتور سیاسی نکشید، شروع می کنید در مورد سوسک و موش و سنجاب کاریکاتور کشیدن، بعد از دست تان در می رود و یکی از شوخی هایی که هزار بار همه کرده اند، می کنید. بعد یک باره می بینید عده ای که نه با شما مشکل دارند و نه شما را می شناسند و نه هرگز می خواستید آنها را دست بیندازید، راه افتاده اند و دولت هم شما را گرفته تا نشان دهد که اینها از هیچ جیز عصبانی نیستند، همه چیزشان درست است و فقط مشکلشان همین کاریکاتور تو بوده است. در این حالت طبیعی است که کسانی تقاضای اعدام شما را می کنند. شما عذرخواهی می کنید، ولی فایده ندارد، چندین شهر به هم می ریزد و چند نفر کشته می شوند. روزنامه شما تعطیل می شود و حتی برادرتان هم عذرخواهی می کند، ولی باز هم فایده ندارد. رهبر کشور کسانی را که باعث آشوب ها شده اند دشمن می خواند، ولی شما بازهم زندانی هستید. رئیس قوه قضائیه اعلام می کند که «دشمنان، عامل تحرکات قومی در کشور هستند» اما شما هنوز زندانی هستید. همه روزنامه نگاران و حتی کیهان هم خطای شما را سهوی می خوانند و خواستار آزادی شما می شوند، ولی شما باز هم زندانی هستید. سخنگوی دولت کسانی را که علیه شما تظاهرات کرده اند عوامل بیگانه می خواند، اما شما باز هم آزاد نمی شوید. نماینده ارومیه می گوید: «کاریکاتور فقط یک جرقه بود، مطالبات مردم به تعویق افتاده است.» شما می گوئید خب مطالبات مردم را بدهید، جرقه را ول کنید. از طرفی گروهی از مردم آذربایجان خواستار انتقال مقبره ستارخان به تبریز می شوند، اما بعید است بعد از انتقال مقبره ستارخان به آذربایجان هم شما را از زندان آزاد کنند. راستی من یک سووال دارم: ستارخان و باقرخان علیه چه کسانی عمل کردند؟ مگر علیه عین الدوله که ترک بود و مجلس را به توپ بست و ناصرالدین شاه و حکومت قاجار انقلاب نکردند؟ مگر همه کسانی که ستارخان و باقرخان علیه آنان انقلاب کردند ترک نبودند؟ چرا فقط یک طرف قضیه را می گیریم؟ دو قهرمان ترک، یک حکومت استبدادی سلطنتی ترک ها را که پایتخت شان آذربایجان بود، از بین بردند. چرا فقط یک طرف ماجرا را می بینیم؟
به نام ستارخان، به کام عین الدوله به دنبال ادامه بازداشت مانا نیستانی، توکا نیستانی برادر مانا ضمن عذرخواهی از کسانی که در اثر کار برادرش ناراحت شده اند، اعلام کرد که دیگر در مطبوعات کاریکاتور نمی کشد. این واقعه برای همه روشنفکران و آذری های اهل فکر می تواند تفکر برانگیز باشد. چه معنی دارد که تعدادی آدم مشکوک بشوند به زبان مردم آذربایجان، و این همه آذری هایی که در تمام حوزه های فرهنگی و هنری کشور به دموکراسی و آزادی عمیقا احترام می گذارند سکوت کنند و نگویند که کسانی که کتک می زنند و آتش می زنند و تهدید به قتل می کنند، نماینده همه ترک ها نیستند؟ تعطیل یک روزنامه مانند ایران و بازداشت مانا نیستانی بیشتر از اینکه شبیه کار ستارخان و باقرخان باشد، شبیه کار عین الدوله است.
پوپولیزم در نقاشی پست مدرنیستی خالی می بندیم کیلو کیلو. پوپولیزم یعنی همین، یک میلیون نفر شعار می دهند، یک زنجیره انسانی هفت کیلومتری راه می اندازیم که بگوئیم هفت کیلومتر طول ملت ماست. یک کیک زرد می پزیم که سیصد آشپز به مدت 56 ساعت نود تن شکر و ارد را تبدیل به کیک می کنند، یک کتاب درباره انقلاب می نویسیم که دویست کیلو وزن دارد. یک قرآن چاپ می کنیم که از توی سوراخ سوزن رد می شود. رئیس جمهورمان هرجا که می رود مدارس و دانشگاهها را تعطیل می کنند و مردم هاج و واج وسط خیابان نگاهش می کنند و از این ملت فیلمبرداری می کنیم. مدتی پیش آشپزهای تبریزی یک کوفته پختند به وزن ششصد کیلو و حالا این خبر منتشر شده است که قرار است نوجوانان کشور، طولانی ترین نقاشی دنیا را در تهران به طول پنج کیلومتر در مورد حضرت پیامبر نقاشی کنند. آخر این هم شد کار؟ چرا همیشه همه چیزمان بی دلیل اغراق شده است؟ فرض کنید یک نقاشی به طول پنج کیلومتر کشیدیم، چه فایده ای دارد؟ چطوری نگاهش می کنند؟ چه جوری حفظش می کنیم؟
می ریم که داشته باشیم چند روز بیشتر به بازی های جام جهانی نمانده و خوشبختانه همه چیز روبه راه است. بازی دیروز ایران و کروواسی هم عالی بود. از فردا هر روز سوژه های فوتبال را دنبال می کنیم. خوشبختانه و برای رعایت اصول بهداشتی اعلام شد که احمدی نژاد برای جام جهانی به آلمان نمی رود.
افشا نکن، بسه، کشتیش هاشمی رفسنجانی در مورد تخلفات انتخاباتی شدیدا افشاگری کرد. وی در پاسخ به این سووال که آیا در انتخابات تخلفاتی هم شده بود، گفت: بله، یک چیزهایی بود که شاید گفتن آنها زیاد به صلاح نباشد. خبرنگار پرسید: شما گفتید که نیروهای نظامی و انتظامی در تخلفات نقش داشتند، آیا این درست است؟ هاشمی گفت: یک چیزهایی است که زمانی شاید ضرورت باشد که اگر منافع کشور ممکن است اقتضا کند که شاید گفتنش لازم باشد یا ممکن است چیزهای دیگری هم باشد. خبرنگار پرسید: شما در دوره انتخابات گفتید که سی دی هایی از سوی یک کاندیدا منتشر شده، این ماجرا چه بود؟ کدام سی دی ها بود؟ هاشمی گفت: سی دی اصولا وسیله ای است که فعلا بنانداریم در مورد آنها حرف بزنیم که من در اینجا آنها را افشا می کنم که بعضی موارد آن در حال حاضر شاید به مصلحت نباشد که اصلا راجع به آنها فکر کنیم و من لازم بود که این حرف ها را صریح بزنم. در این جا کسانی لازم است فریاد بزنند " هاشمی هاشمی، افشا نکن، بسه، کشتیش. |