طنز نوشته های ابراهیم نبوی
  
 این وبلاگ را آقای نبوی نمی نویسد . البته با ایشان هم بی ازتباط نیستیم
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
عاشقانه هایی برای جوان قزوینی

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۱۹ خرداد ۱۳۸۵

در راستای اینکه افشای مواضع دشمن از واجبات است و برای گفتن لبیک به استاد شکرالله عطارزاده نماینده محترم بوشهر که با مصاحبه افشاگرانه دیروز خود پرده از راز جوان قزوینی برداشته و نشان دادند که دشمنان چگونه از پشت خنجر می زنند و یا می خورند، یکی از همکلاسی های قدیمی مشترک جوان قزوینی به نام مجید ف. و کوندالیزا رایس، اسنادی را در اختیار ما قرار داد که ما بتدریج در نظر داریم این اسناد را منتشر کنیم. بخشی از این اسناد نامه های عاشقانه کوندالیزا رایس و مجید است که این نامه ها با توجه به ظرافت های نامه های عاشقانه بسختی ترجمه شد و در اینجا برای نخستین بار منتشر می شود. چند عکس از کوندالیزا و مجید نیز منتشر می شود. در صورتی که خانم رایس در این مورد پاسخ نداد، ما دستخط ایشان را منتشر خواهیم کرد.

نامه اول

ns_rice1_01.jpg

مجیدم! عزیز دلم!
دلم برای اخم های قشنگت تنگ شده. از یک هفته قبل که ندیدمت دارم برات جز می زنم، به دل کوچولوی لیزای خودت رحم کن. نمی گی پرپر می زنم هلاکت می شم؟ کاش باز هم بازوان قوی تو رو دور گردنم احساس می کردم. می دونی که چقدر عاشق خشونتم.
عسلم!
صبح که از خواب پا می شم نقشه ایران یا به قول تو ایرون رو نگاه می کنم، مامی می گه لیزا کجا رو نگاه می کنی؟ می گم قزوین رو. مامی می گه قزوین کجاست؟ می گم: جایی که وقتی بهش رو می کنم خوشبختم و وقتی بهش پشت می کنم درد و رنج تمام وجودم رو می گیره. درست به همون اندازه که از استالین و کرملین بدم می آد عاشق تو و قزوین هستم. دل لیزای کوچولوت برات تنگ شده. یک عکس خودمو که از من گرفتی و داشتم بهت می خندیدم برات می فرستم.
سوسک سیاه تو، کوندالیزا
ششم جولای 1985

ns_rice2_01.jpg

نامه دوم

خورشید تابان شبهای من!
کاش یک ذره رحم داشتی و کمی به این لیزای تنها محل می گذاشتی. دیروز که داشتی توی چمن محوطه دانشکده علوم سیاسی راه می رفتی نگاهت می کردم و دلم برات ضعف می رفت. کاش من جای اون چمن بودم. به قول خودت چمنتیم، چاکرتیم. کاش من قطره های آبی بودم که دیروز از فواره حوض دانشکده روی صورت خشن و مردونه ات می پاشید. دیروز وقتی داشتی با کتی حرف می زدی دلم از حسودی داشت می ترکید. می دونم اون موبوره و شما ایرانی ها از موبورها بیشتر خوش تون می آد، البته تو همیشه بهم می گفتی که اصلا از این دختر آمریکایی های موبور کپلی خوشت نمی آد، ولی آخه چرا اونجوری نگاهش کردی؟ نگفتی قلبم آتیش می گیره؟ مگه من غیر از تو کی رو دارم؟ لیزا پیش مرگت بشه. دلم برای اون روزها که بغلم می کردی و توی بازوهای قوی ات محکم فشارم می دادی تنگ شده. کاش یه ذره مهربون تر بودی.
سوسک سیاه کوچولوی مجیدش
12 آگوست 1985

نامه سوم

ns_rice3_01.jpg

مجیدم! دلبندم! عسل طلایی من!
الآن دو ماهه که باهام حرف نزدی. منم که داشتم خرخونی می کردم و امتحان داشتم. ولی با وجود این همه تکلیف های دانشکده تو رو هم انجام دادم و منی که هرگز توی عمرم تقلب نکرده بودم، بخاطر گل روی ماهت تقلب کردم و بهت رسوندم. وقتی امتحان تموم شد، زیر درخت سپیدار دانشکده وایستادم تا وقتی بیرون می آی لااقل دو دقیقه باهات حرف بزنم، اما تو محل سگ نگذاشتی و با کتی رفتی. الهی خوشبخت بشی، من آرزویی جز خوشبختی تو ندارم. ولی یادت باشه که تو اولین کسی بودی که من آغوشم رو براش باز کردم و تو به من گفتی که برای همیشه با من می مونی. آیا من دیگه سوسک سیاه کوچولوی تو نیستم؟ دیگه به من به جای کوندالیزا نمی گی مونالیزا؟ دیگه نمی گی که من مزه شیرقهوه می دم؟ دیگه به من نمی گی اوچولو موچولو؟ دارم خفه می شم، کاش اینقدر گریه می کردم که اشکهای من مثل می سی سی پی راه می افتاد و کیلومترها می رفتم و از اینجا دور می شدم. کاش اون چشم های اخموی قشنگت دوباره به من می خندید تا من گرمای آفتابی قزوین رو احساس می کردم. دیروز با هما یکی از بچه های دانشگاه حرف می زدم، یه دختر ایرانی یه، بهش گفتم که عاشق یک پسر قزوینی ام، گفت: مواظب باش هرگز بهش پشت نکنی، چون قزوینی ها خطرناکند. منظورش چی بود؟ تو که خطرناک نیستی و در ضمن من هرگز قصد ندارم بهت پشت کنم.
مرد من!
ازت می خوام یک بار دیگه به طرف من برگردی، بگذار باز هم سوزش گرمای خورشید ایرانی رو توی بغلم حس کنم. توی این یک هفته فقط من بودم و نوارهای فرانک سیناترا که غریبه در شهر رو می خونه و جواد یساری که همیشه عاشق صداش بودی. الآن در اتاق غمگین و تنهای خودم نشستم و دارم اون نواری که به من هدیه دادی گوش می دم. الآن داره با صدای غمگینی می خونه: روزی که از تو جدا شم، روز مرگ خنده هامه، روز تنهایی دستهام، روز سخت گریه هامه. و من به یاد تو گریه می کنم و گریه می کنم و گریه می کنم.
کوندالیزای غمگین و دل شکسته
28 سپتامبر 1985

نامه چهارم

ns_rice5_01.jpg

آقای مجید محترم و بی رحم
رفتی و دل منو شکستی. کتی موضوع رو بهم گفت. گفت که به اون هم خیانت کردی. جیگرم خنک شد، ولی بالاخره که برمی گردی. یادت باشه که من کوندالیزایی هستم که خودت همیشه می گفتی در مقابل اراده من احساس ضعف می کنی. بهت گفته بودم که اگر خواستی برای همیشه منو ترک کنی بهم بگو، ولی تو هی دودره بازی( دابل گیت پلی) درآوردی، هی به قول خودت آپ ساید داون کشیدی( زیر و رو کشیدی). بهت التماس کردم قبول نکردی، اولش گفتی مسلمون باید بشم، گفتم باشه، کنیزی تو می کنم، گفتی حجاب باید بذارم توی قزوین، گفتم باشه می ذارم، گفتی باید درسم رو ول کنم و مطالعات سیاسی رو رها کنم، گفتم بخاطر تو و بخاطر بچه هامون این کار رو می کنم. گفتی باید ملیت ایرانی بگیرم، گفتم باشه، اما تو بی رحم تر از اون چیزی بودی که فکر می کردم. حالا جیگرم پر خونه.
مجید!
به خاک سیاه می شونمت، کاری می کنم که نون سواره باشه تو پیاده، کاری می کنم که قزوین که هیچی، تمام خاک خاورمیانه رو به توبره می کشم، فکر کردی زدی رفت؟ همین سوسک سیاهت یک دایناسوری بشه که تو جرات نکنی از ترسش اسمتو جایی بنویسی. بخاطر یک ماه خاک توسری هزار تا دروغ و دغل به هم بافتی و آخرش فهمیدم با همه همین کار رو کردی. منتظر باش که اومدم.

نامه پنجم

ns_rice6_01.jpg

مجیدجونم، می شه برگردی!
سلام مجید خوشگل خشن من! دلم برات تنگ شده، الآن داشتم عکس های قدیمی مون رو نگاه می کردم، یهو دلم برات رفت. راستش رو بخوای تصمیم گرفته بودم که اگر دیگه پیدات نکنم رئیس جمهور آمریکا بشم و حتی اگر یک جنگ جهانی هم راه بیفته بیام با پای خودم قزوین و تو رو جلوی ننه و بابات بشونم و جلوی اونا آبروت رو ببرم، ولی عکس دونفره مونو دیروز نگاه کردم، عکسی که تو توی اون عکس 15 کیلو اضافه وزن آوردی و من 15 کیلو بیشتر دوستت داشتم. تصمیم گرفتم آخرین تلاشم رو هم بکنم. از طریق اعظم جون که شنیدم یک زن حزب اللهی شده این پیام رو برات می فرستم. من منتظرتم و دلم هر روز بیشتر برات تنگ می شه. هنوز هم بعد از سه سال وقتی اسم قزوین رو می شنوم، پشتم می لرزه. عشق واقعا معجزه است و من طلسم شدم، یک جادوگر قزوینی جذاب و خشن منو طلسم کرده. ای شاهزاده من! بیا و با بوسه ای طلسم منو باز کن.
لیزا که هنوز دوستت داره
16 اپریل 1988

بقیه اسناد بعدا بتدریج منتشر می شود...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70351


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها