طنز نوشته های ابراهیم نبوی
  
 این وبلاگ را آقای نبوی نمی نویسد . البته با ایشان هم بی ازتباط نیستیم
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 28 خرداد ماه سال 1385
بخشی از کتاب آخرین بهار

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۸ خرداد ۱۳۸۵

جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنا براین به بیماری های ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر می کنم. این بیماری ها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری می کنم. لابد می خواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره می کنم.

- بسیاری از ایرانی ها می دانند که دو ضربدر دو می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش می کنند تا شاید به نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانی ها دچار آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
- ایرانی ها تمایل عجیبی به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور هم در ایران احساس می کند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت می شوند.
- ایرانی ها هرگز از چیزی طرفداری نمی کنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی مخالفت نمی کنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمان علاقه زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان می کنند و بعد او را تنها می گذارند.
- ایرانیان کمی حسودند، به همین دلیل معمولا نمی توانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این دلیل که ایرانی ها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی نمی توانند با هم همکاری کنند.
- ایرانی ها در صد سال اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام می شود، وقتی عقل مان کاری را شروع می کند، قلب مان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت تعقیب هستیم.
- به اندازه کافی علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان خوب نمی شود.
این یک داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش را بخورد.

چند حالت میان بیمار و دارو

در سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد بوجود می آید:
اول: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم: کسی که دارو می دهد تلاش می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز تلخ می گوئیم و کار من همین است.

بیست سال بتدریج، هشت سال مداوم

مطمئنم بدتان نمی آید با من آشنا شوید و بدانید که نویسنده این کلمات کیست. نام من سیدابراهیم نبوی است. من از بیست سال قبل نویسندگی را در ایران آغاز کردم، مدتی در مجلات هفتگی می نوشتم. از همان بیست سال قبل نوشته های طنز من در ایران چاپ می شد. از هشت سال پیش من نوشتن مقالات طنز کوتاه را در روزنامه های اصلاح طلب ایرانی آغاز کردم. و در این مدت موفق شدم در بیش از بیست روزنامه و هفته نامه هر روز مقاله بنویسم و موفق شدم اکثر این روزنامه ها را با نوشته هایم تعطیل کنم. البته من این کار را به تنهائی انجام نمی دادم، بلکه یک قاضی دادگاه به نام سعید مرتضوی هم با من همکاری می کرد. من می نوشتم و او که نمی فهمید من چه می نویسم فکر می کرد من قصد نابودی حکومت را دارم، بنابراین روزنامه را توقیف می کرد. البته من می دانم برایتان عجیب است که چطور ممکن است صد روزنامه در شش سال در کشوری تعطیل شود؟ در ایران این موضوع خیلی عجیب نیست، عجیب تر این است که اگر یک روزنامه بیش از یک سال منتشر شود مردم می گویند که آن روزنامه وابسته به حکومت و سازمان های اطلاعاتی است.

من در طول هشت سال بیش از دوهزار مقاله در روزنامه ها نوشتم، برای مدت سه ماه من در سه روزنامه همزمان طنز می نوشتم، این سه روزنامه روی هم حدود پانصدهزار خواننده روزانه داشت. خیلی از خوانندگان می گفتند که روزنامه را بخاطر ستون طنز آن می خرند.( در اینجا توضیح می دهم که معمولا ایرانی ها وقتی به هم می رسند دائما از همدیگر تعریف می کنند و وقتی از هم دور می شوند پشت سر هم حرف می زنند). من در همین هشت سال موفق شدم 46 کتاب در ایران چاپ کنم و این کتاب ها معمولا یا بسیار پرفروش بود، یا پرفروش. در این مدت من دوبار زندان رفتم و به مدت سه سال دائما هر وقت که قاضی مرتضوی بیکار بود چون به من علاقه پیدا کرده بود من را احضار می کرد و مرا بازجوئی می کرد. درست در همان سالهایی که دوبار زندان رفتم به مدت سه سال پی درپی جایزه بهترین طنزنویس مطبوعات ایران را دریافت کردم. در همین دوره برنده جایزه هلمن همت در سال 1999 برای دفاع از آزادی بیان شدم.

من از چهار سال قبل که اینترنت در جهان و ایران توسعه یافت یک سایت اینترنتی راه انداختم که در همان روز اول 4000 بیننده داشت و دو هفته بعد تعداد بیننده های روزانه اش به 15000 نفر رسید. این وب سایت اینترنتی من را از دست سردبیرانی که مرا سانسور می کردند راحت کرد، حالا مجبور بودم خودم خودم را سانسور کنم. تازه فهمیدم که چرا سردبیران من می گفتند: تو موجود غیرقابل تحملی هستی!

از دوسال و نیم قبل فشارهای قضائی بر من افزایش پیدا کرد. تا حدی که من ترجیح دادم از ایران بیرون بیایم تا برای سومین بار به زندان نروم. من ابتدا به فرانسه رفتم و بعد در بلژیک مستقر شدم، کشوری که سه دولت دارد و هر کدام از دولت هایش بیش از صد وزارتخانه دارند، تقریبا همه بلژیکی ها یا وزیر هستند یا معاون وزیر. در بلژیک از طریق اینترنت به کار خودم ادامه دادم. تقریبا هر هفته سه مقاله طنز در اینترنت منتشر می کردم که روزانه بین هشت تا 12هزار نفر آنرا می خواندند. در این دو سال که در خارج از ایران بودم، چهار کتاب من در ایران چاپ شد و یک کتابم نیز در فرانسه به زبان فرانسوی به چاپ رسید. اسم این کتاب سالن شش بود که در آن یادداشت های زندان خودم را نوشته بودم. در این دوسال همچنین من با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی فارسی زبان( به نام صدای آمریکا)، با رادیو دویچه وله و با رادیو بی بی سی کار کردم و موفق شدم که تقریبا هر روز برای مردم ایران طنز بنویسم.

دوست دارم برایتان بگویم که نوشتن برای مردمی که شما قصد انتقاد از آنها را دارید چقدر کار سختی است. من در اینجا برایتان تعریف می کنم و می گویم که از کدام راهها برای نوشتن استفاده کردم تا مردم نوشته های مرا بخوانند. روش هایی که من استفاده کردم در حقیقت راهی بود تا بتوان برای مردم معمولی و عادی کشور که خیلی از آنها علاقه ای به سیاست نداشتند نشان بدهم که در چه وضع احمقانه و دشواری زندگی می کنند. راهی برای بازنگه داشتن چشم های آنها. این کار بخصوص در مورد آدمهایی که زیاد قرص خواب آور می خورند یا به زیاد خوابیدن و خواب های خوب دیدن عادت کرده اند کار سختی است.

قبل از خاتمی، بعد از خاتمی

تا قبل از روی کار آمدن خاتمی در ایران چهار یا پنج روزنامه وجود داشت که تیترهای این روزنامه ها شبیه هم بود و همه شان چیزهایی شبیه هم می نوشتند و سه شبکه تلویزیونی دولتی وجود داشت که مردم چون خیلی به آنها علاقه داشتند با زحمت زیاد و بطور پنهانی ماهواره های خارجی را نگاه می کردند. و همین موضوع باعث شده بود که مردم به شکل عجیبی بتوانند زبان های خارجی را یاد بگیرند، ضمن اینکه مردم به کفش علاقه خاصی پیدا کردند، چون همیشه مجبور بودند زیرنویس انگلیسی فیلم های فرانسوی و آلمانی را بخوانند و معمولا این زیرنویس ها روی پاهای هنرپیشه ها نوشته می شد، بنابراین خیلی از ایرانیان بازیگران سینما را از روی کفش های شان می شناسند.

در این وضعیت که مردم سالها از چیزی به نام انتقاد فاصله گرفته بودند ما باید به مردم می گفتیم که در چه وضعی هستند. من راه طنز را انتخاب کردم. شوخی با سیاستمداران، شوخی با حکومت و شوخی با مردم. اما باید این نکته را هم در نظر می گرفتم که بیش از حد طاقت مردم و حکومت نمی شد با آنها شوخی می کردم، چون وقتی کسی زیاد با سیاستمداران شوخی کند یک باره جسدش وسط یک بیایان در حومه شهر پیدا می شود و من علاقه نداشتم که تبدیل به جسد شوم.

از سوی دیگر مفاهیمی مثل آزادی، دموکراسی، گفتگو، جامعه مدنی، آزادی فردی، جامعه چند صدائی و مفاهیمی از این دست چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن حرف زد. گفتن این حرف ها بصورت جدی حال مردم را به هم می زد، بخصوص وقتی که به مقالات جدی روشنفکرانه یا فلسفی تبدیل می شد، به همین دلیل باید همه چیز را ساده می کردیم و برای مردم عادی و نسل جوان که دوست دارند همه چیز را بصورتی سرگرم کننده بخوانند ارائه دهیم. من برای طنز نوشتن از روش های مختلف استفاده کردم، هر روز یک روش جدید، نمی خواستم مردم خسته شوند. بخصوص اینکه مطمئن بودم که یک راه تازه برای حرف زدن گاهی از یک حرف تازه برای گفتن جالب تر است. برای شما بخشی از روش هایی را که استفاده کردم و استفاده می کنم بیان می کنم:

میز و صندلی و تابلو

من از داستان کوتاه استفاده می کنم. در خیلی از موارد وقایع طنز را به صورت داستان کوتاه طنز می نویسم. گاهی از داستان های کودکان که در ادبیات قدیمی و فولکلوریک ایران بسیار معروف است استفاده می کنم. گاهی نیز از فابل هایی که در مورد حیوانات است استفاده می کنم. شخصیت های سیاسی تبدیل به حیوانات می شوند و در مزرعه حیوانات سیاسی همه اتفاقات رخ می دهد.
همچنین من از داستانهایی در مورد اشیاء استفاده کرده ام، داستانهایی درباره پرده، تیغ، چنگال، خودکار، تابلو، میز و صندلی. گاهی داستانها را به صورت نمایشنامه های بسیار کوتاه تک پرده ای می نویسم، در این حالت می توان از متد دیالوگ نویسی استفاده کرد، این روش برای نشان دادن منطق های سیاستمداران بسیار مفید است.

تلفن هایی که کنترل می شود

در ایران دولت و بخش امنیتی حکومت تلفن مخالفان را کنترل می کند، من در یکی از داستانهایم گزارش یکی از تلفن های کنترل شده را چاپ کردم. خواننده در این داستان در می یابد که ماموران اطلاعاتی مشغول کنترل چه چیزهای بیهوده ای هستند. یکی از روش هایی که من در طنزهای روزانه ام استفاده می کنم استفاده از مصاحبه های خیالی است. در حقیقت مصاحبه شوندگان کمابیش همان شخصیت هایی هستند که به عنوان سیاستمدار وجود دارند، اما شما می ترسید مستقیما در مورد آنها حرف بزنید. من از روش هایی مانند گزارش هم استفاده کرده ام، گزارش های مسخره ای که در مجلات زرد و روزنامه های جنجالی چاپ می شود. بخصوص گزارشاتی که روزنامه های نزدیک به وزارت اطلاعات( مانند روزنامه کیهان) از آنها برای افشای مخالفان حکومت استفاده می کرد. وقتی که چنین گزارشاتی را مسخره می کنی آنها دیگر نمی توانند چنین گزارشاتی را بنویسند.

من بارها اعتراف کردم

یکی از روش هایی که از آن استفاده می کنم پارودی یا مشابه نویسی خاطره نویسی های سیاستمداران است. اصولا از پارودی در هر جایی که یک تگ گوئی یکنواخت وجود دارد می توان استفاده کرد، من بارها از شیوه اعترافات اجباری تلویزیونی برای طنز گفتن استفاده کردم. بارها خودم را جای کسانی که دستگیر می شدند و زیر فشار به کارهایی که نکرده بودند اعتراف می کردند قرار دادم و این اعتراف ها را در روزنامه و کتاب نوشتم و حتی در یک برنامه تلویزیونی بازی کردم. کتاب اعتراف که در آن نویسنده ای به نام سیدابراهیم نبوی در اثر فشارهایی که در زندان به او وارد شده بود اعتراف می کرد که عامل اصلی قتلهای روشنفکران بوده است، در ایران بارها چاپ شد و با استقبال خوانندگان ایرانی مواجه شد.

حسنی، یک من دیگر

در جای دیگری من پارودی سخنرانی های سیاستمداران را به عنوان طنز نوشتم و جای آنها سخنرانی کردم. شاید جالب باشد که بدانید من به جای یک روحانی که نماینده رهبر ایران در شهر شمالی ارومیه است و حرف های احمقانه ای می زند بارها حرف زده ام. مردم چیزهایی را از او نقل می کنند که او هرگز نگفته است، بلکه من گفته ام. پنج سال قبل حسنی حرف های احمقانه ای می زد و یکی از روزنامه های اصلاح طلب به نام صبح امروز توانست با نقل نوشته های او تیراژ خودش را بسیار بالا ببرد. بتدریج من سخنرانی هایی شبیه به او را منتشر می کردم، در ابتدا این سخنرانی ها فقط روی کاغذ بود، اما بعدا به فایل صدای اینترنتی تبدیل شد. برای مدت یک سال هیچ کس نمی دانست این صدا واقعی است یا نه، تا جایی که رادیو اسرائیل صدای من را به جای او پخش می کرد، بعدا من توضیح دادم که این صدای من است، اما مردم دوست نداشتند باور کنند که این ها طنز است. این بازی چند سال است که همچنان ادامه دارد. گاهی که شنوندگان این صداها مرا می بینند از من می پرسند: آیا حسنی به تازگی چیزی نگفته است؟

[بخشی از کتاب آخرین بهار آزادی – چاپ رم]


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70355


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها